![]() |
نيلوفــــــــــر مرداب |
![]() |
| نه راز گل نيلوفرم ,نه گنجي از جنس پونه,براي يافتنم نامم را به آب روان بسپار.... |
|
گفتم كه عشق چيست،تهي كرد جام و گفت: به هر كسي به شيوه اي اين داستان گذشت.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 23:37 توسط هليــــا |
|
|
كوچه ها پر شده از نغمه ي خواننده عشق آسمان پر شده از ابر تراونده ي عشق ولي از خاطر من جز گذري خواب آلــــود اثري نيست از آن بلبل خواننده عشقگذر عـــمر من از كوچه ي تنهايي هاسـت چه كسي بود چنين شـعر سراينده عشقلحظه ها مي گــذرد تا كه رسد وقت وداع خنده ها نيست دراين لحظه برازنده عشقديـــگر از رنگ وفــا در دل من نيست اثر زخم شمشيــــر غضب بر دل داننـده عشق كوچه ها غزلش تنگ و همه طـــــولاني نيست ديگر اثـر از راه شناسنــــده عشقغصـه ها در پي افكار به دنبال حضور سرزمين دل كس نيست پناهنــده عشق ... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 12:31 توسط هليــــا |
|
|
هنگام رفتن است چشم هايم را بستم و بر گشتم نمي خواستم رفتنت را ببينــمباور نمي كنــــم هرگـــــــز...........آري هرگــــــزكه روزي چنين مرا ترك كني اما افسوس كه صداي قدمهايتبا تپش هاي قلبم يكي است پس همچنــــــان مي خوانمت هر چند رفتي اما هنوز هم عاشـــــــقانه ، مي سرايمت... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 12:27 توسط هليــــا |
|
|
وقتي كه هستي دل من مثل يه دريا آبي ساحل اون خاطره هام هميشه باز آفتابيه راستي بي تو ابر غرور،خورشيدو زودپير ميكنه توي شباي انتظار منو چه دلگير مي كنه |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 12:26 توسط هليــــا |
|
|
سرنوشت من و چشمهايت
|
|
به نام زندانبان عشق تقديم به دلهاي شكسته آنهايي كه براي هم مي دمند و از هم گريزانند،آنهايي كه از پناه خويش گلي براي شكفتن دارند ….
ايكاش در چشمهايت ، ترديد را ديده بودم يا از همان روز اول ، از عشق ترسيده بودم ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان تو گلي بچينم جاي گل روز برايت ، پروانـگي چيـده بودم گل را به دست تو دادم ، حتي نگاهم نكردي آن شب نمي داني اما ،تا صبح لرزيده بودم آن شب تو با خود نگفتي،كه بر سر من چه خواهدآمد با خود نگفتي ز دستت ، من باز رنجيــده بودم؟ انگار پي برده بودي ، ديوانه ات گشته ام من تو عاشق من نبــودي و دير فهميــده بودم از آن شب سرد پائيز ، كه چشم من به تو افتاد گفتم كه اي كاش شبها ، هرگز نخوابيده بودم از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم آن شب من و اشك و مهتاب ، تا صبح با هم نشستيم ايكاش يك خواب بد بود ، چيزي كه من ديده بودم تو اهل آن دوردستي ، من يك اسير زميني عشق زمين و افق را، ايكاش سنجيـده بودم بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن اندوه ويرانــيت را ، تنها پرستيــده بودم وقتي صدا كردي از دور ، با عشوه اي مادرت را آن لهجـه ي نقره اي را ، ايكاش نشنيـده بودم انگار تقصير من بود،حق با تو وآسمان است وقتي كه تو مي گذشتي ، از دور خنديده بودم اما به پروانه سوگند ، تنها گناهم همين است جاي تو بودم اگر من ، صد بار بخشيده بودم بايــد يرايت دعا كرد ، آباد باشي و سر سبز ايكاش هر گز نبيني ، چيزي كه من ديده بودم اندوه بي اعتنايي ، چه ياد گار عجيـبي است اما چه شبها كه آن را ، از عشق بوسيده بودم حالا بدان تو كه رفتـي ، در حسرت باز گشتت يك آسمان اشك آن شب،در كوچه پاشيده بودم هرگز پشيمان نگشتم ، از انتخاب تو هـــرگز رفتي كه شايد بدانم ، بيــهوده رنجيده بودم حالا تو را به شقايق ، ديگر بيا كوچ كافيست جاي تو بودم اگر من ، اين بار بخشيده بودم …..شعر از : مريم حيدر زاده
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 12:15 توسط هليــــا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| عکس هفته |
من غريبه ديروزم آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي هاي فردا يادم كني....
|
|
RSS
|