![]() |
نيلوفــــــــــر مرداب |
![]() |
| نه راز گل نيلوفرم ,نه گنجي از جنس پونه,براي يافتنم نامم را به آب روان بسپار.... |
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:18 توسط هليــــا |
|
|
" بايد عاشق شد و رفت ، باد ها در گذرند ... "
|
|
ميروم آهسته ، بسوی خلوت تنهائی خويش ، سرزمينيست بسی گسترده ، سرزمين دل ِ رويائی من ،
من در اين کشور ِ دل ، شنوم زمزمه ای روحانی ، که بُوَد از دل صحرائی من ، که به من ميگويد : " به چه مي انديشی؟ عشق يا عشق اهورايی؟ " من نوائی ز دلم ميشنوم ، که به من ميگويد : " عاشقی ار بايد ، عشق پنهان به دلت جای بده ... " ، هيچکس را مگذار ، که بفهمد به دلت ، هست گنجينه عشق ، گر از اين آدميان ، يکنفر عشق تو را ميفهميد ، بر دلت مُهر جنون ميزد و بعد ، گنج تو ميدزديد ... شده بد دنيائی ، همه نامرد شدند ، همه بی مهر و محبت ، همه دلسرد شدند ، همه گويند که عشق دل را ، دور بايد انداخت ، خانه ای بايد ساخت ، زندگی بايد کرد ، عشق دل يعنی چه ، عاشقی هست جنون ، همه گويند به من ديوانه ... هر زمانی گذرم بر سر بازار افتد ، مرد و زن ، پير و جوان ، همه بر من خندند ، شوم انگشت نشان و همه بر من گويند ، شده ای ديوانه ، عشق تو بی معناست ، فکر نان کن مجنون ، ما ندانيم که ليلا به کجاست ... همگان در پی آمال دل و اغراضند ، همه آدميان در دل من غمسازند ، همه مست و خوابند ، خواب سنگين چون مرگ ، دل من بيدار است ، مانده ام روی درخت عشق همچون يک برگ ، من هنوز معتقدم ، ميتوان بر همه آدميان ، عاشقی را آموخت ، ميتوان گفت که بايست به دور معشوق ، همچو پروانه به دور شمع سوخت ، به همه خواهم گفت ، عشق من با معناست ، و چو منصور اناالحق بزنم بر سر ِ دار ، که بدانند به دل نيز فقط روح خداست ... به همه خواهم گفت ، به دلم حس غريبی دارم ، که به من ميگويد : " بايد عاشق شد و رفت ، بادها در گذرند ... "
|
|
2 نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:41 توسط هليــــا |
|
|
مي نويسم ، مي نويســم از تو تا تن سوزان مــن جا دارد با تـو از حادثه ها خواهم گفت گريه ، اين گريـه اگربگذارد گريه ، اين گريــه اگربگذارد با تو،از روز اؤل خواهم گفت فتح معراج غــزل كافي نيست با تو ازاوج غزل خواهم گفت مينويسم همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي مينويسم همه ي با تو نبودن ها را تاتو از خواب مرا،به باتو بودن ببري تاتوتكيه گاه امن خستگيهايم باشي تامرا بازبه ديدار خود من ببــري. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:26 توسط هليــــا |
|
|
دیدار
|
||||
|
||||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:43 توسط هليــــا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| عکس هفته |
من غريبه ديروزم آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي هاي فردا يادم كني....
|
|
RSS
|