![]() |
نيلوفــــــــــر مرداب |
![]() |
| نه راز گل نيلوفرم ,نه گنجي از جنس پونه,براي يافتنم نامم را به آب روان بسپار.... |
|
و خدا فرمود.........
|
|
و خدا فرمود......... در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادیهایم را در جعبه طلایی ! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر میشد اما از وزن جعبه سیاه کاسته میشد! در جعبه سیاه را باز کردم وبا تعجب دیدم که ته آن سوراخ است ! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:پس غمهای من کجا هستند؟ خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند نزد من ! از او پرسیدم:خدایا , چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا این جعبه طلایی و آن جعبه سیاه سوراخ را؟ و خدا فرمود: فرزندم , جعبه طلایی مال آن است که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه , تا غمهایت را رها کنی !
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:26 توسط هليــــا |
|
|
مگذار...........
|
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود ! عشق , عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ! پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود , پیوسته , خواهان نو شدن است. تازگی , ذات عشق است و طراوت, بافت عشق . چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان باقی بماند ؟
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 17:50 توسط هليــــا |
|
|
بار خدایا............. بی هراس از بیماری , میوهای از شاخه بچینم و همان جا بخورم! می خواهم بخندم بی آنکه ترکی بر احساس نازک گل بیفتد! می خواهم در سرما به قصد بوییدن گلی که در زمستان بوی بهار میدهد بی شال و کلاه به خیابان بروم! می خواهم گاهی یادم نرود که همه بار آسمان بر دوش من نیست و میتوانم لختی بیاسایم , بدون آنکه دنیا بلرزد ! اما هنوز می خواهم.......... که تو باشی و ما باشیم و عشق باشد.............. .............از تو به خاطر بودنت سپاسگذارم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:24 توسط هليــــا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| عکس هفته |
من غريبه ديروزم آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي هاي فردا يادم كني....
|
|
RSS
|